صفحه نخست
آرشیو من
تماس با من
نویسنده حمید
آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
اردیبهشت ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
لینک ها
مطالب جالب و متنوع
هجوم سايه ها
کلبه ی غم
خلاصه کتاب های مدیریتی
سخنان دکتر شریعتی
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
اخبار ICT
تالارهاي گفتگو
آمار وبلاگ 
خروجی وبلاگ
طراح قالب لیلا سینکی
لوگو دونی

اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...
اینجا
فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...
اینجا
دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.
وقتی
که بچه بودم هر شب دعا میکردم که
خدا یک دوچرخه به من بدهد.
بعد
فهمیدم که اینطوری فایده ندارد.
پس یک
دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا
ببخشد. هی با خود فکر می کنم ،
چگونه است که ما ، در این سر دنیا ،
عرق می ریزیم و وضع مان این است و
آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند
و
وضع شان آن است! ... نمی دانم ،
مشکل در نوع عرق است یا در نوع
ریختن و خوردن .
دکتر شریعتی
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۱ آذر ،۱۳۸۸ - حمید |لینک به نوشته

پيام هاي ديگران () | پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - حمید |لینک به نوشته


بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکینم
چرا صدایم کردی
چرا ؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل وجگر...
<<حسین پناهی>>
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - حمید |لینک به نوشته


«من مرگ نور را
باور نمیکنم
و مرگ عشقهای قدیمی را
مرگ گل همیشه بهاری که میشکفت
در قلبهای ملتهب ما
مانند ذره
ذرهی مشتاق
پرواز را به جانب خورشید
آغاز کرده بودم
با این پر شکسته
تا آشیان نور
پرواز کرده بودم
من با چه شور و شوق
تصویر جاودانهی آن عشق پاک را
در خویش داشتم
اینک منم نشسته به ویرانسرای غم
اینک منم گسسته ز خورشید و نور و عشق
در قلب من نشسته زمستان دیرپا
من را نشاندهاند
من را به قعر درهی بینام و بینشان
با سر کشاندهاند
بر دست و پای من
زنجیر، کندنیست
اما درون سینهی من
زخمیست در نهان
شعری؟
نه،
آتشیست
این ناسروده در دلم
این موج اضطراب
من ماندهام زپا
ولی آن دورها هنوز
نوریست
شعلهایست
خورشید روشنیست
که، میخواندم مدام
اینجا درون سینهی من زخم کهنهایست
که میکاهدم مدام
با رشک نوبهار بگویید
زین قعر دره مانده خبر دارد
یا روز و روزگاری
بر عاشق شکسته گذر دارد؟»
<<حمید مصدق>>
پيام هاي ديگران () | یکشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧ - حمید |لینک به نوشته

غم غربت
| |
از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد. اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست. احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد. احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد. « دکتر علی شریعتی » |
پيام هاي ديگران () | سهشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٦ - حمید |لینک به نوشته

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. ?کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني. مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگينترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود،?پس به کناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. ?باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب.پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦ - حمید |لینک به نوشته


هر که عاشق شد جفا بسیار می باید کشید/ بهر یک گل منت صد خار می باید کشید
من به مرگم راضیم، اما نمی آید اجل/ بخت بد بین، از اجل هم ناز می باید کشید
روی هر سینه سری گریه کند وقت وداع/ سرمن وقت وداع گوشه دیوار گریست
پيام هاي ديگران () | شنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٦ - حمید |لینک به نوشته


خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦ - حمید |لینک به نوشته


هميشه يك غم گوشه دل آدما وجود داره
اصلا آدم بي غم توي اين دنيا وجود نداره
اما غمهاي اين آدما خيلي با هم فرق داره
بعضي ها غم شون جور شدن بساط گناه وخلافه !!!
بعضي ها غم نان دارند نان نان نان نان نان نان نان نان!!!
بعضي ها از تنهايي شكايت مي كنند تنهايي تنهايي تنهايي!!
بعضي هااز مريضي نگران هستند مريض مريض مريض!!!
بعضي هاپي يه سر پناه مي گردند خونه خونه خونه!!!
بعضي هااز بي مركب بودن غمگينند ماشين ماشين ماشين!!!
بعضي ها حتي براي بازي هاشون نگرانند اسباب بازي اسباب بازي اسباب بازي!!!
بعضي ها از نبودن يه بچه دل شكسته هستند بچه بچه بچه!!!
بعضي ها در فكر كار كردن هستند شغل شغل شغل!!!
بعضي ها غم گل وگلزدن رو دارند فوتبال فوتبال فوتبال!!!
بعضي ها غمشون اينه كه چرا بايد با حجاب باشند حجاب حجاب حجاب!!!
بعضي هاغمشون غم علمه!!! كنكور كنكور كنكور!!!
بعضي ها غمشون چاله هاي كوچه است وشهرداري كوچه كوچه كوچه!!!
بعضي ها غمگين از مرگ عزيز مرگ مرگ مرگ!!!
بعضي ها غم لباس رو دارند لباس لباس لباس!!!
اما بعضي ها غمشون غم گم كرده است ...خونه شون تمام عالمه... لباسشون خيال ياره... مرهم تنهايي اونها وصاله
كارشون عاشقيه... علمشون معرفته... حاصلشون زيارته... مركبشون دلدادگي... مريضيشون جدايي... مرگشون گناه
كوچه شون مسير ياره...غم حجابشون غم غفلت ...نانشون روزي خداست
اونا تمام غمشون غم مولا وآقا وعزيز و ........
فكر ميكني چند نفرتو عالم غمشون غم آقاست؟
پس چطور همه ادعا مي كنند منتظرند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟
پيام هاي ديگران () | دوشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٦ - حمید |لینک به نوشته





